Menu

Вас приветствует система mamarama
Вас приветствует система mamarama

В данный момент сайт закрыт на техническое обслуживание, мы надеемся что вскоре он будет для вас достуен.

Спасибо вам за то, что вы с нами.
تجدید فراش و داداش مامان چهارمی - نوشته های یک ناظم   

... سرایدار اداره بود) و یه گردن بند، از نوع درشت مهره ، به گردن ایشون آویزون بود. ... گیج شده بودم و داشتم جریان دایی و داداش مامان چهارمی روتو ذهنم حلاجی ......

شعرها و مطالب طنز.... - صفحه 2 - انجمن های دختران و پسران   

Sep 18, 2007 ... هر چی تو بغل مامان خودم رو آویزون كردم طرف اون فیلم انگار نه انگار حتی از من نظر هم نخواست. تازه برای اینكه با من لج كنه رفت طرف یك فیلم كه ......

من و بابام >> من و نمايشگاه بين المللی کتاب تهران   

بچه های لوس آویزون مامان بابا هاشون می شدن که ما کتاب می خوایم ... والله ما بچه بودیم از این لوس بازیها در نمی آوردیم . البته مدیریت محترم مصلی تهران مکان ......

ری آغاز است به پایان نیاندیشم   

یه عالمه سیم بهم آویزون بود . مامان گفت : کی فکرشو می کرد بچم به این حال و روز بیافته . برای اینکه مامان زیاد غصه نخوره گفتم : من فکرشو می کردم . ......

شبدر چهار پر   

دلیلش هم این بود که من مثل این بچه ها که هی به مامان باباشون آویزون میشن که بذار خودم ، بذار خودم ،بده من واکنم ،طوری در بطری رو باز کردم که همه چوب پنبه اش ......

مهربونی کن نرو   

مامان : پگا سیس . ساعتو نگاه کن 12 و نیمه . آبجیت خوابه . ... سرمو آویزون میکنم بیرون , پشته گردنم باد میخوره میتونم بلند گریه کنم . ......

نوشی و جوجه هایش: October 2004 Archives   

بدون اینکه چیزی بگه از لابلای کلی خرت و پرت که پشت سرش به دیوار آویزون کرده ... از کنار تخت بلند شدم که به آرومی صدام کرد و گفت: « مامان میشه موهاتو رنگ کنی؟ ......

خونه شادی مامان مریم (8)   

انجمن سکسی سایت ایران سکس آویزون . ... انجمن آویزون / گفتگوی آزاد / خونه شادی مامان مریم ... بمیرم الهی دلت گرفته از مامان بیا بوست کنم نازت کنم ......

بی روزها عروسک: September 2006   

با یه عالمه بادکنک رنگی ، با یه عالمه اسباب بازی که از در و دیوار اتاق آویزون کرده بودند . گذاشتمت روی تخت مامانم . آره عزیزکم ! مامانم . ......

عاقلانه!   

کاش که اون پیچه رو سفت می کردم دوباره دستهء عینکم تو خیابون آویزون می شه ! بــــــــــــــــــــــــــعله ! بگو مامان جان از همن جا بگو ! ......

. روزنگار خانم شین   

اینجاشو اینجوری آویزون می کنه به ماشینا. گیر می اندازه می بره می رسه به تعمیرگاه! *جرثقیل *** مامان آدم شو! سینا - مامان تو آدم بشو! من آقای فروشنده بشم. ......

یک زوج خوشبخت   

(آخه با اون دست آویزون از گردن نمیتونه ظرف بشوره که. ... مامان آقای همسر هم که کم نمیاره گفت بله آماده اس و یه گردنبند خیلی معمولی انداخت گردنم. ......

:: روزنوشت | وحشت دوران کودکی - گاهنامه   

وقتی با مامان میرفتم بیرون همیشه آویزون مانتوش میشدم که مبادا یه خانم چادری من رو بگذاره زیر چادرش و ببره!!! نمیدونم چرا فکر میکردم کسائی که چادر سرشون ......

نگار   

بعدشم مامان جون ( مامان بابام) رو محکم محکم بغل میکردم و تا جون توی تنم بود بوسش ... از پنجره رفتم بیرون و این نرده ی عمودی رو گرفتم و آویزون موندم تو کوچه! ......

سبز سفید خط خطی   

کیف میکنم وقتی که دارم بیخیال از همه دنیا بلند بلند این شعر رو میخونم ، زیر چشمی میبینم که بابام آویزون میشه ( آویزون به معنای واقعی ) و مامانم میخواد کله ......

1   2   3   4   next   last